تبليغاتX

 

 

شوکه ام هنوز.باورم نمی شود.

دوستش داشتم.از نوجوانی که "صدای پای آب " را با صدای گرمش شنیدم.سهراب را با او شناختم...

همان صدای پر طنین که بالا و پایین می رفت.شور را تقسیم می کرد و گاه به اوج اندوه می رساندد.

 و سینما را هم."هامون" را بارها دیدم .وقتی از فرانی و زویی  گفت.

"سارا" را بخاطر مهرجویی و کریمی و او دوست داشتم.

"پری "...همین امشب نامه ای که برای "داداشی" می خواند ...دوباره آمد و آمد در ذهنم.

باور نمی کنم که حتی بازیگر توانای سریال محبوب خانوادگی ام دیگر نیست.

خبر فوت کسی از ایران ، کسی بود که خبرهایش را همیشه دنبال می کردم...شوکه ام کرد..خیلی تلخ...

کسی انگار کوبیده باشدم.

می آید در ذهنم صدایی که انگار از قلب  قرن ها  حقیقت آمده بود ...

     " و نترسیم از مرگ

       مرگ پایان کبوتر نیست

       مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

       و بدانیم که اگر مرگ نبود ؛

       زندگی چیزی کم داشت "

روحش شاد



+ در عبور...+

سرم گیج گیج می خورد که برگه ام را می دهم.دست خط انگلیسی ام به نظرم وحشتناک است.باید تمرین handwriting   را جز برنامه ی بعدی  بگذارم!!!

می روم که قهوه ای بخورم در تریای دانشگاه ,جمعی از بچه ها صدایم می زنند.محلق می شوم به جمع مختلط شان .از امتحان می گویند و سوال های shit آن.من می دانم که این کلمه در فرهنگ عامیانه ی آنها خیلی رایج است و مثل "افتضاح " خودمان است اما هربار که می شنومش حس بدی به گوینده پیدا می کنم.

 نمی دانم چرا یوهو راهروی دانشگاه سجاد مشهد به نظرم می آید...بچه ها بعد از امتحان که گرد هم جمع می شدند....هرکسی می خواست  شادی اش را با دیگری تقسیم کند و نگرانی از نتیجه را از یا د ببرد...

_Let’s have some fun tonight...club !dance....wow!

همه هورا می کشند.من انگار نیستم آنجا.سفر کرده ام به خانه ی امامت 25 یا 64 وقتی با الهام بعد از امتحانات می رفتیم "زیست خاور " خرید ...و بستنی خوردن و کباب آخر شب! ...

بچه ها قرار را گذاشته اند.دخترها دارند با عجله می روند hair dresser's   تا مهیای امشب شوند.پسرها را نمی دانم بحثشان سر کدام club  و کدام drink  است .آن یکی دارد به دوست دخترش اس ام اس می زند.

_Hey Lida, are you going to join us  tonight?

 و من لبخند می زنم .به ماشین محمد اسلامی که می رود به سمت کوه سنگی ,ما بی خبر از نیمه شب ,پر از شور جوانی آواز می خوانیم...می رویم آن بالای بالا...کنار گم نام ها ...ما هم گم می شویم در شهر پر چراغ به دنبال آرزوها ی خود...

_I wish I could...I am a bit tired...maybe  in  another  time...

در نگاه همکلاسی ام چیزی ست که می خواهد بگوید : دنیای تازه با همه ی وجود در آغوش بگیر ...

من نگاهم را از او می گیرم .

تا بعد .

_see  you

 

 



+ پنجشنبه های پر جذبه +

مدتی ست که می خواهم بنویسم .موضوعات و انگیزه های مختلفی می آید و می رود ...من پر از حرف و سکوت فقط با خودم تکرارشان می کنم  .

به نتیجه ی تازه ای رسیده ام این روزها.سیستم آموزشی این طرف آب و فشار روزهای امتحان و سختگیری در دادن به اصطلاح assignment ها ,باعث این فکر شده .البته وقتی خوب نگاه کردم دیدم می توان این قصه را در همه ی زمینه ها بسط داد.

اینجا برای هر مطلب تازه ی علمی از تو کار می خواهند.امکان ندارد چیزی را به قول ما سمبل کنند.استاد هم یک قطب علمی ست که اطلاعات اش به روز است.دو ساعت وقت کلاس با برنامه ریزی جلو می رود.او درس می دهد.مرجع معرفی می کند ,استاد راهنما تعیین می کند, به تو مستقیم می گوید کجا هستی ,کجا باید برسی .هر وفت هم سوال داشتی طبق این برنامه می توانی از او بپرسی...وبعد تویی  ؛ یک کتابخانه ؛ بحث ها ی گروهی و اینترنت و انفجار داده!

"زمان " و "برآیند "  چیزهایی ست که فکر مرا به خود مشغول کرده. دارم اینجا یاد می گیرم که برای رسیدن به کوچکترین چیزها هم زمان لازم است. به همین دلیل بین روزهای کاری و آخر هفته خط کشی مشخصی کشیده شده.تو باید این مدت زمان را بگذاری برای تفریح و باقی هم بدون وقت تلف کردنی به کار. اگر این نظم به هم بریزد تکلیفت معلوم است.در دانشگاه پاس نمی کنی , از محیط کار اخراجی! اما برآیند کارهایت هم اندازه گیری می شود.با استانداردهای مشخصی. اگر بازدهی نداشته باشی خب می گویند دیگر زمانت را هم سر این کار نگذار.این دنیای مدرن با هیچ کس رودربایستی ندارد.تو داری در این حوزه وقت تلف می کنی ؛حق نداری ادامه دهی چون جای کس دیگری را گرفته ای!!

این نوع نگاه به مسایل ,از دید کوچک من رمز موفقیت است.فقط هم مختص به غرب نیست.همکلاسی های هندی و آفریقایی کاملا با این نگاه در کشورهای خود آشنا شده اند. _ البته باید تاریخ استعمار را هم در این مناطق حساب کرد _

این نگاه در سایر زمینه های اجتماعی هم به چشم می خورد.یک مورد بسیار بارز دوستی ست. من در کارنامه ی دوستی هایم همیشه از سوء تفاهم ها رنجیده ام. از پیچیدگی که در روابط با یکدیگر داریم. از هراسی که از قبول یک دوستی یا رد آن دچار می شویم.از صادق نبودن با یکدیگر...اما در این سه ماه و اندی نمونه های جالبی دیدم که از همان ابتدا همه چیز روشن بود.اگر هدف صرفا لذت جنسی است ,بیان می کنند.اهلش نباشی خب خداحافظ . اگر پای احساسات عاشقانه ای در میان باشد  باز هم راه گفتگو باز هست. ببین فلانی من دارم به تو فکر می کنم .بگو می توانم برایت وقت بگذارم یا نه؟  من دیده ام که اگر پاسخ مثبت باشد برای استمرار دوستی وقت می گذارند.سعی می کنند برآیند خوشی هایش بیشتر از ناراحتی هایش باشد.اگر پیشنهاد دوستی پذیرفته هم نشود دیگر به  آن فکر نمی کنند. وقتی برایش نمی گذارند.

شاید این نوع نگاه خیلی مادی و غربی باشد و من حتما نتوانستم خوب موضوع را روشن کنم.اما یک چیز را دلم می خواهد اعتراف کنم که این اهمیت قائل شدن برای وقت و فکر و انرژی خود و دیگران چیزی است که در روابط گذشته کمتر دیدم.

چند نفر از ما واقعا کسی را دوست داشته ایم بی آنکه بروز دهیم ؟...فقط رنج هجران کشیده ایم؟

چند نفر از ما احساس کرده ایم که از صداقتی که در یک رابطه دوستانه داشته ایم سوء استفاده شده است ؟

چند نفر از ما درگیر روابط پیچیده ی دوستی هستیم که نمی دانیم عاشقیم یا فارغ؟

چند نفر از ما سال ها وقت و انرژی خود را روی موضوعی گذاشته ایم که در آن استعداد یا علاقه نداریم ؟یا اصولا برای این کار ساخته نشده ایم؟ ...و همه چیز را به گردن اجتماع و اقتصاد خراب و جوانی سرخورده انداخته ایم؟

چند نفر از ما جدا برای هدفی وقت گذاشته ایم  و اصولی برنامه ریزی کرده ایم؟واقعا کم کاری نکرده ایم؟

این طور نیست که بیرون گود ایستاده باشم و داد بزنم :لنگش کن!

دارم اعتراف می کنم این نوع نگاه به زندگی و آدم هایش در این مدت به من درس  داده شده .پس اگر ما درایران اینگونه نیستیم بخاطر آن است که نیاموخته ایم. ما نیاموخته ایم که برای دوست داشتن کسی باید وقت گذاشت. برای بهبود یک رابطه و رسیدن به نقاط خوب باید برآیند پیشرفت را هر روز محاسبه کرد.با احساسات شدید و انقلابی نمی شود نه کار اصولی کرد نه رابطه ی درستی با دیگران برقرار کرد.ما نیاموخته ایم که زمان با ارزش ترین دارایی امان است.

... نمی دانم شاید این نوشته خیلی رنگ اینجایی به خود گرفته باشد.شاید به نظر دوستانم مدعی به نظر برسم و بوی غریبگی بدهم ,اما مهم نیست که چگونه برداشت می شوم.مهم این بود که فکری که مدت هاست مشغولم کرده نوشتم.حالا قضاوتش با شما.

شاید نظر شما هم تغییر کرد.درست است که این چیزها آموختنی ست اما یک بار شنیدنش هم کافی ست که تغییری ایجاد کند.