جذبه
نگاری های لیدا قهرمانلو
+داستان کوتاه+ -خسته شدم از اینکه به
چرندیاتت گوش دادم. تو خودت نیستی وقتی
این حرف ها را می زنی. یکی کوکت می کنه. صدای بوق ممتد را که شنید ,
متوجه شد که ارتباط قطع شده. به دیوار خالی روبرویش خیره شده بود . انگشت سبابه ی
دست راستش روی لب هایش بازی می کرد. موبایل را خاموش کرد و به پهلوی دیگر روی تخت
چرخید. چند ساعتی از شب گذشته بود
که از خواب بیدار شد. این را از سکوت شب می فهمید. کمی طول کشید تا یادش آمد که
آخرین اتفاق قبل از خواب دعوایی بود که با او کرده بود. کامپیوترش هنوز روی میز
روشن بود. دختری که عکسش تو وب سایت عکاسی او دیده بود, جری شده بود و زنگ زده بود
که چرا؟ او هم صادقانه جواب داده بود که فقط یک مدل بوده. برایش توضیح داده بود که
هیچ ارتباطی بین آنها نیست فقط می خواسته که سوژه ی عکاسی اش باشه چون خود او هیچ
وقت قبول نکرده بوده. ته دلش می دانست که دارد
راست می گوید. - از این به بعد دیگه به من گیر نده اگه با فلانی
رفتم بیرون یا از بهمانی پیشت حرف زدم. - من هیچ وقت سر این چیزا
بهت گیر ندادم.خودت هم می دانی -چرا آن شب رفته بودیم رستوران
همه ی اوقاتت تلخ بود که از استادم گفتم یا آن روز که سر خرید لباسم با فروشنده
حرف می زدم یا آن دفعه که... – این داستان ها چی سر هم می کنی؟ اصلا چته؟ سر شب که هم دیدیم که حالت خوب
بود. یوهو الان این وقت شب زنگ زدی و داری
چرت و پرت می گی که چی بشه؟ از تخت بلند شد. لیوان آب را
سرکشید. کامپیوتر را خاموش کرد. اتاق که تاریک تاریک شد , بالش را بغل کرد. حرف
برادرش پای تلفن همان شب در سرش می پیچید. - تو هم شدی خدا یکی یار یکی.
برو زندگی کن دختر جان .الان موقع پایبند شدن آخه؟ چند دقیقه ای در سکوت مطلق
گذشت تا بغضش ترکید. +++ داستان الهام گرفته از روزگار واقعی دوستی ست که به من اعتماد کرد. می داند که احساسش را نوشته ام. به نظرش کار خوب از آب در آمده است. + شرح حال + از جمعه بعد از ظهر ملبورن بارندگی ست. آخر هفته ی آفتابی نداشتیم در روزهای آخر بهار , اما بهشت را در زیر باران دیدم. ریز ریز می آید و بی توقف. همه چیز را می شوید... عصر آرام یکشنبه است من کنار پنجره ام "حبیب " گوش می دهم. عجیب دلم هوای وطن کرده است ... و چقدر این ترانه ی ماندگار, امروز برای ایرانمان معنا دارد. غمی عجیب مهمانم کرده. همه ی خبرها و عکس ها و اتفاقات در ذهنم مرور می شوند. یاد همه ی دوستانم می افتم. حرف هایی که در 21 روز سفرم به ایران شنیدم. چیزهایی که خبرها نمی نوشتند... دوباره پر از نفرت می شوم. پر از فریادی که می خواهد گلو را پاره کند. پر از بغضی که نمی ترکد. مشت هایم گره می شوند و احساس می کنم چقدر آرزوی دیدار کشورم را پس از باران دارم...آیا به نسل ما این رویا محقق می شود؟ بزن باران بهاران فصل خون است بزن باران که صحرا لاله گون است ایده ی اصلی پشت سریال ، ساخته شده برای کانال ABC تلویزیون آمریکا , ساختن داستانی بوده که زندگی نجات یافتگان از سانحه ی هوایی را در یک جزیره را نشان دهد. که خب ایده ی تکراری بوده. اما اینکه رنگ تازگی به سریال می بخشد که 16 میلیون تماشاگر را در 2005-2004 پای تلویزیون بنشیند, چگونگی این جزیره ی اسرار آمیز است - فیلم برداری شده در یکی از جزایر حاره ای هاوایی - اینکه جزیره ساکنان بومی دارد که راز بودن آنها و اینکه چه کارهایی می کنند , معلوم نیست. ابر متحرک سیاه رنگی به نام "هیولا" در جزیره زندگی می کند که آدم ها را می کشد. یا بیماری خاصی در جزیره هست که اگر کسی مبتلا شود , به خط پایان می رسد. نکته ی دیگر پیچیدگی شخصیت های اصلی نجات یافتگان است که با داستان به موازات زندگی گذشته ی آنها را شرح می دهد و دلیلی که هرکدام از آنها در آن پرواز خاص بوده اند. من شخصا ایده ی جزیره ی اسرار آمیز با آنهمه پیچیدگی هایش را دوست نداشتم. خصوصا که از فصل 3 به بعد بومیان جزیره با ان ازمایشگاهها ی مجهز خیلی ماجرا را کشدار و بی معنی می کنند. دلیل از دست رفتن محبوبیت سریال در سال های 2006 تا 2009 همین موضوع ذکر شده است . اما ایده ی جمع کردن شخصیت های متفاوت با قابلیت ها و پیچدگی های خاص خیلی دوست داشتم. مخصوصا اینکه هرکدام از آنها گره ی کوری در زندگی داشته اند که سوار هواپیما می شوند و بعد هم سقوط می کنند وسط این جزِیره ی ناکجا آباد... در زمان صولانی که منتظرند کسی برای نجات آنها بیاید , این گره های کور خود را نشان می دهند. هرکسی در درون خودش به این نتیجه می رسد که پرتاب شدن در این جزیره دلیل گمشدگی انها در زندگی های شخصی و اجتماعی اشان است. به طور خلاصه چند تا ی معروف را توضیح می دهم. Jack: جراح جوان معروف که پدرش را بخاطر مصرف مشروب حین جراحی رسوا می کند که پدر باعث مرگ بیمار شده است .حیثیت و اعتبار جراح قدیمی از دست می رود. پدر به استرالیا می آید و آنجا در عین گمنامی می میرد. او که تابوت پدر را در هواپیما به همراه دارد, احساس گناه را تا مدت ها با خود حمل می کند. هرچند خود پدر او را اینگونه در زندگی بار آورده که همیشه درست عمل کند. جک تبدیل به رهبر گروه می شود بخاطر تحلیل درست و عقلانی شرایط. اما آنچه که در جزیره اتفاق می افتد گاه با عقل انسانی جور در نمی آید. اما او هرگز این باور را نمی پذیرد. و همیشه به دنبال راه حل های منطقی است . او پزشک فوق العاده متعهدی است که فقط برای نجات بیمارانش احساساتی می شود. این نگاه باعث می شود همسرش او را ترک کند. Kate: دختر جذاب و بسیار باهوش ناپدری ش دائم الخمرش را در خانه زنده زنده می سوزاند. چرا که از سن 5 سالگی شاهد بوده که مادرش پدر پلیس و مردمی اش را بخاطر این مرد ترک می کند. مرد هر شب مست به خانه می آمده , مادر کیت را ابتدا کتک می زده بعد هم با هم می خوابیدند. کیت که با نفرت از حقارت این زندگی بزرگ می شود , فکر می کند که بخاطر نجات مادرش , قتل ناپدری را به گردن می گیرد. هرچند وانمود می کند که اتفاقی خانه در آتش سوخته. اما مادرش او را لو می دهد که چرا که او عاشق این موجود بوده ... کیت سال ها با اسم های مختلف فراری بوده. به استرالیا می آید. در شهر های مختلف زندگی می کند. این میان با اسم مستعار ازدواج می کند, شوهرش را ترک می کند چرا که می داند نمی تواند مادر کودکان او باشد. برای دیدن مادرش, دست به دامن دوست پسر دوران نوجوانی اش می شود که دوباره مادر او را لو می دهد و این میان دوست پسر هم کشته می شود و او دستگیر. در آن هواپیما کیت با دست بند بازداشت پلیس امریکا بوده که بالای 20 سال زندان منتظرش بوده. اما سانحه ی هواپیما او را نجات می دهد. از زیبایی های شخصیت کیت این است که بسیار با خودش و احساساتش صادق است . او عاشق جک است اما تیپ جدی و مسئولیت پذیر و درست جک با شخصیت سرکش و دمدمی مزاج و تحصیل نکرده ی کیت جور در نمی آید. Sewyer: آمریکایی ناآرام خوش تیپ زنباز که همیشه از همه سو استفاده می کند. دلیل این شیوه ی تقریبا حیوانی این زندگی اتفاقی ست که در کودکی او افتاده است . مردی مادرش را فریب می دهد. پدر متوجه می شود , ابتدا مادر را می کشد بعد هم خودش را. Sewyer برای انتقام تبدیل به شخصیت همان مرد می شود. چرا که می خواهد او را پیدا کند و با دست ها ی خودش بکشد. در این میان زنان بسیاری را فریب می دهد. درآخر ردی از آن آدم در استرالیا پیدا می کند.اما وقتی او را می کشد -اولین قتل مرتکب شده در زند گی - متوجه می شود که اشتباه گرفته است. دولت استرالیا او را از کشور اخراج می کند بخاطر نابه سامانی هایی در کلاب ها و مراکز عمومی به وجود می آورد. در آن هوایپما در راه بازگشت به خانه بوده ناکام از کشتن قاتل پدر و مادر, که سانحه اتفاق می افتد. شخصیت او برایم بسیار جالب بود چراکه همیشه می خواست بد باشد. با خوبی و دوست داشتن آدم ها می جنگید. در فصل اول خیلی از شخصیت های منفور داستان است که اتفاقا عاشق کیت می شود. از طرفی کیت هم را راز او را می فهمد و می داند که او ذاتا آدم بدی نیست , با او گرم می گیرد. این میان تلاش های جک و سویر برای دست یافتن به کیت جالب است . دختر باهوشی مثل کیت هم این میان هر دو را می خواهد. اتفاقا در زمان های مختلف به هر دو هم می رسد. John Lock: من عاشق این شخصیت بودم. خیلی کم پیش می آید که در فیلم ها از کاراکتری تا این حد خوشم بیاید. جان یک انسان عادی در چهل سالگی با باورهای عادی. اما توالی حوادث زندگی اش از او انسانی ارام ساخته که دیگر به دنبال هیچ چیز نیست. ارزو یا نفرت از هیچ چیز و هیچ کس ندارد. او در یک یتیم خانه بزرگ می شود. ذهن بسیار تحلیل گر و قوی دارد اما به جای رفتن به دانشگاه , کار ساده ی بسته بندی را انتخاب می کند. در میانسالی است که مادر دیوانه اش پیدا می شود که ردی از پدر به او می دهد. مرد پولدار و بانفوذی که تا کنون زن های بسیاری از جمله مادر جان را فریب داده است - همان مردی که مادر ُSweyer فریب داده است - John که شخصیت پشت پرده ی پدر را نمی شناسد به او نزدیک می شود خوشحال از اینکه حالا او هم خانواده ای دارد. اما پدر نقشه ی گرفتن کلیه ی او را داشته. جان احساساتی می شود این کار را می کند و بعد پدر در خانه اش را برای همیشه به روی او می بندد. جان یک سوال بزرگ در ذهن دارد که چرا پدرش اینکار را با او -فرزند خودش- کرده است. برای یافتن پاسخ همه جا این مرد را دنبال می کند و مزاحمش می شود. می بیند که چه آدمی با گرفتن کلیه ی او به زندگی حیوانی خود ادامه می دهد. در یکی از این کش مکش ها , پدر او را از طبقه ی هشت به پایین پرتاب می کند. جان برای همیشه فلج می شود... تنهایی عمیق و رنج های منحصر به فرد جان , از او آدم متفاوتی می سازد.چهار سال روی ویلچر , عایدی از طرف دولت , نه دوستی , نه عشقی در اطراف...او شروع می کند به دنبال کردن رویاهایش. اینکه می خواهد روزی در یک مکان اسرار آمیز باشد. برای یک سفر تفریحی به استرالیا می آید. اما رئیس تور او را با خود نمی برد که چرا که باور نمی کند او با ویلچر بتواند از این سفر لذت ببرد. جان فریاد می زند که هیچ وقت به من نگو کاری را نمی توانم بکنم! در آن هواپیما جان افسرده و ناامید در راه بازگشت به خانه بوده که سانحه او را به جزیره جان می تواند راه برود بعد از چهار سال! ... اسم کاراکتر جان از یک فیلسوف گرفته شده. در توالی حوادث جزیره او تنها کسی ست که ایمان راسخ به جزیره دارد. با جک اختلاف نظرهای فراوان دارد چرا که می داند نگاه جک به مسایل علمی ست. بر عکس جان همه چیز را باور می کند بی آنکه دنبال دلیل بگردد. حرف زیبایی که جان به هرکدام از شخصیت ها به نحوی می گوید این است :"این جزیره به تو همان چیزی را می دهد که به دنبالش هستی." برای همین است که هیچ وقت جزیره را ترک نمی کند حتی زمانی که امکان نجات پیش می آید. +++ خیلی نوشتم. می دانم. صبح حمعه ی داغی ست.34 درجه حرارت! اینگونه نوشتن و تحلیل کردن را دوست دارم.این سریال برایم ارزشمند بود وقتی بعد از هر اپیزود فکرم شروع به طرح سوال می کرد. مفهوم جزیره در زندگی ما چیست ؟ کجای این زندگی گم شده ایم که هیچ کس هم نمی تواند پیدایمان کند؟ چه چیز واقعی را در زندگی دنبال می کنیم که اگر به آن برسیم دیگر از جستجو دست برمی داریم؟ آدم هایی که در خط تیره ی زندگی ما می آیند , چه نقشی در شدن ما دارند؟ ایا جایی کاری هست که باید انجام دهیم تا از گمگشتگی نجات یابیم؟ ایا جزیره ی هست که ما بدان تعلق داریم؟ باید پیدایش کنیم؟ در نقد هایی که خواندم , این جنبه های داستان کمتر مورد توجه قرار گرفته است . زندگی روزمره با کارهای هر روزه , تحصیل , کار, خانواده , عشق , دوستان , خوردن , خوابیدن , لذت , درد ...همه چی در این کلکسیون رنگارنگ هست . اما آیا زندگی یعنی همین؟... من دستم را بالا می گیرم!
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آوار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جویباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لای روبیست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران و شادی بخش جان را
بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بام غرقه در خون دیارم
به پا کن پرچم رنگین کمان را
بزن باران که بیصبرند یاران
نمان خاموش! گریان شو! بباران!
بزن باران بشوی آلودگی را
ز دامان بلند روزگاران
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آوار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جویباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لای روبیست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |



