تبليغاتX
جذبه


جذبه

نگاری های لیدا قهرمانلو

+شرح حال + 

این روزها کتاب می خوانم و فیلم می بینم. Lost  که مثل اعتیاد رهایم نمی کند. می خواهم بدانم آخر این ماجرای کشداررررررررر چه می شود!  season اول که تمام شد به فکر پشت داستان احسنت گفتم. به شخصیت پروری و توالی اتفاق ها . اما از واقعا چرا کاری که به ان زیبایی شروع شده با این همه دگرگونی و ماجرا در ماجرا دنبال شود؟...دارم نقدهای سریال را هم دنبال می کنم.

اما کتابی که می خوانم, کمال لذت و  رنج را به همراه دارد. خواندن جنایات نازی ها در 1944 در دهکده ی لب مرز فرانسه از زبان ساکنان دهکده , هر لحظه پر و خالی ام می کند.به زودی تمام می شود . نقدی بر آن می نویسم. 

+++

قالب وبلاگ را هم عوض کردم. از زمینه ی مشکی کامل درش آوردم اما بخاطر زیبایی گل زرد , رنگ مشکی را هنوز می خواهم...


Tue 3 Nov 2009| | |

نشسته ام در State Library. ایام امتحانات  دانشگاه هاست و هر جا نگاه می کنی جزوه ، کتاب و لپ تاپ باز است و جوانی سری مشغول در آنها! کتابخانه دانشگاه خودم اگر از 9.30 صبح دیرتر بیایی , یک میز خالی پیدا نمی کنی!!!

امروز پناه آوردم اینجا.گرچه 10.30 صبح اینجا هم پر بود اما هم زیستی با قفسه های پر کتاب در این ساختمان قدیمی و زیبا حس و حال قشنگتری از راهروهای تاریک کتابخانه ی  RMIT می دهد. خوشبخت من که فقط یک امتحان دارم سه روز دیگر! بگذریم که هنوز شروع نکرده ام و خدا می داند پاس می کنم یا نه!

دیروز حالم عجیب بد بود. رفته بودم استادم را ببینم که پیشرفت پروژه را نشانش دهم .همکلاسی چینی ام آنجا بود. این ترم سه تا درس با هم داشتیم . یادم هست همیشه نیم ساعت دیر می آمد سر کلاس با هدفون گنده اش روی گردن . دانشجوی Honour است. یعنی دانشجویی که دوره ی لیسانسش را در همین دانشگاه تمام کرده . یک سال اضافه می گیرد که ترم دومش باید تز بدهد. بعد می تواند برای phd اقدام کند. اصطلاحا shortcut فوق لیسانس است . می گویند وزارت علوم ایران این مدرک را قبول ندارد. من اصلا دلیلش را نمی توانم بفهمم. Honour یعنی دانشجویی که خیلی در دوره ی لیسانس نمرات بالایی گرفته. یعنی دانشجویی که دارد یک ترم درس های فوق می گذراند و ترم بعد تز می دهد. یک سال پر از فشار و استرس. حالا دانشجوی فوق در یک سال و نیم یا دوسال این مسیر را می رود. انگار کیفیت کار برای ارزیابی مهم نیست. باید حتما درازای مسیر به حد کافی باشد!!!

بگذریم. این همکلاسی محترم از آنجایی که پسر هستند و این عادت آقایون است که خودشان را بزرگ کنند , شروع کرد از تمرین تحویلی های یکی از درس ها صحبت کرد. اینکه آقا دو روز دیر تحویل داده و نمره ی 90 هم گرفته!!! من اول خندیدم. هر یک روز تاخیر 10 درصد نمره کم می شود. به اضافه اینکه سر همین تمرین  , شب پروژه برنامه ی من و هم گروهی کار نکرد!!! یعنی اجرا نداشتیم!!! وقت هم نبود که اشکال را پیدا کنیم. روز بعد رفتم به استاد درس, مشکل را گفتم و یک روز تمدید خواستم تا ایراد را پیدا کنم. استاد هم که چینی تشریف دارند , بسیار جوان و همین چهار پنج سال پیش مدرک Phd  را گرفته اند , گفت که تمدید ندارم و اگر دوباره روی برنامه کار کنم 10 درصد از نمره ی کل کم می شود...ما هم عطایش را به لقایش بخشیدیم.یادم هست آن موقعproposal  اولیه ی تزم بود و به درس های دیگر اهمیت نمی دادم.

دیروز احساس کردم چقدر راحت حقم ضایع شده است . اما از این ماجرا خیلی ناراحت نبودم. بیشتر ازاین ناراحت بودم که نمی توانستم کاری کنم که حقم را بگیرم. باید دوباره می رفتم با استاد چینی صحبت می کردم. با مشاور درسی هم قبلا صحبت کرده بودم و او هم کاری نکرده بود.خلاصه من و هم گروهی ام  نمره ی پایینی گرفته بودیم و آن همکلاسی زرنگ چینی 90!

نمی دانم با اینهمه آسمان و ریسمان بافتن , توانسته ام حالم را توضیح دهم یا نه. شاید فکر کنی خب که چی؟ اما اگر به کلیت ماجرا نگاه کنی , به عمق نارحتی امم پی می بری.

دیروز بعد از صحبت با او از دانشگاه زدم بیرون.حالم بد بود. رفتم خانه و به پیشنهاد یکی از دوستانم فیلمRatatouille  را دیدم. محصول  2007 Pixar  کامپانی. داستان موشی که به دنبال استعداد و علاقه ی خود می رود و  آشپزی می کند در یکی از معروف ترین رستوران های پاریس متعلق به آشپز بزرگ Auguste Gusteau که پیامش در زندگی این بود که

Everyone can cook!

یکی از زیباترین و هیجان انگیز ترین کارتون هایی بود که تا کنون دیده بودم . با گرافیک عالی و دیالوگ های محشر. چیزی که بیشتر از خود  داستان تحت تاثیرم گذاشت , صحبت های کارگردان و نویسنده فیلم - دارنده ی جایزه ی اسکار برای نویسندگی و کارگردانی The Incredibles - در انتها بود.Brad Bird   می گفت : ما باید سعی کنیم توجه مردم را طوری جلب کنیم که چیزها را احساس کنند نه چیزهایی که واقعا هستند.

People should feel the things rather than what they really are

 در صحنه ای از فیلم , Remy (موش قصه ) دارد توت فرنگی و پنیر را مزه می کند. بعد این دو طعم را با هم قاطی می کند. به حتی این صحنه قابل لمس است که دلت همان موقع توت فرنگی و پنیر می خواهد!!!!

دلم می خواست من هم این توانایی را داشتم که به استادم , مشاورم و همکلاسی ام نشان دهم که چقدر برای برنامه زحمت کشیدم و لیاقت نمره ی بالا را دارم. دلم می خواست می توانستم آنها را متقاعد کنم که چیزهایی هست که با معیارهای شما جور در نمی آید اما وجود دارند. احساس می شوند.اما اینجا در این دانشکده ی مهندسی خشک , خیلی ها هستند که این چیزها را نمی فهمند. خیلی های هستند که جز دو دوتا چهارتای زندگی , منطق دیگری را نمی فهمند. این وسط اگر کسی تقلب هم کند , جواب برایش دارند. اگر کسی خطا هم کند به حد کافی مجازاتش می کنند!!!

خیلی نوشته ام ...اما انگار سبک شده ام. بگذار کسانی که فکر می کنند زرنگند و قدرت دارند , کمی از روزگار را بتازند. قرار نیست همه ی روزگارم با این اشخاص بگذرد.از اینکه دیگر مجبور به تحمل این قبیل آدم ها نیستم خیلی خوشحالم !

 

پینوشت : فیلم را از دست ندهید!

 

Wed 28 Oct 2009| | |

+ شرح حال +

تا نیمه های شب کتاب خواندم. کمی فارسی کمی انگلیسی. با آنکه خوابم می آمد قهوه پشت قهوه که نخوابم. انگار می خواستم به  شیوه ی خودم جشن بگیرم. آزادی ام را. سه ترم فوق لیسانس تمام شد. هر چند یک  امتحان و گزارش های آخر مانده اما تدریس و کلاس های درس تمام شد. ترم آخر هم تز است که خدا می داند چقدر قراراست فشار بیاورد. برای نوشتن یک proposal پنج صفحه ای , یک ماه وخورده ای  می دویدم. حالا خوب خوب می فهمم چرا آنقدر حوزه ی تحقیق در اینجا ارزش دارد. چرا اینقدر Phd جدی است و سخت قبول می کنند. 200 صفحه نوشتن ...تصورش هم سر درد می آورد. همه چیز باید از ذهن تو باشد. راحت بگویم کار هرکسی نیست. به قول خودمان پوست آدم را می کنند...آنطرف قضیه این است که باید جدی دنبالش باشی. عاشق باشی در حوزه ای که می خواهی مطالعه کنی..حرفی ست در دلم که باید بگویم تا سبک شوم.خیلی کم  دانشجوی ایرانی مشتاق تحقیق دیدم. خیلی زیاد هستند که می خواهند ادامه دهند یا دارند با بورسیه ادامه می دهند اما اصلا عاشق نیستند. کلاس کار و مدرک را مهم می داند....و جالب که فقط این خلا را در ملیت خودم دیدم...چه همکلاسی های موفقی از ملیت های دیگر داشتم که اصلا تحقیق را نمی خواستند . با آنکه بورسیه راحت می گرفت اما خودش تحقیق را دوست نداشت. حالا کلاس و مدرکش to hell!...

بگذریم که دوباره درد دلم باز می شود و در اخر هیچ چیزی به دنیا وآخرتمان اضافه نمی کند.

" من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه  صحبت کردم ، حرفی از جنس زمان نشنیدم"

 در ادامه ی جشن آزادی , امروز رفتم Sydney Road. خیابان معروف  به ترک ها و عرب ها. مسلمان زیاد دارد.از خوشی مردم که محصولات ایرانی را در سوپر مارکت ها دیدم. ترشی یک و یک  , رب تک دانه , نبات زعفرانی , پشمک حاجی عبدا... از همه خوشمزه تر قطاب ها و شیرینی ها ی دانمارکی های ایران. همان هایی که بابا از بلوط می گرفت. من عاشقشان بودم. آمدم خانه و با انواع ادویه هایی که بوی ایران می داد , ته چین مرغ درست کردم...هه هه هه ...منتظری دوستی هستم که بیاید و در شادی ام با غذای ایرانی شریک شود.یاد خانه ی مشهد و الهام با آن ته چین های محشرش به خیر.من و زهرا دراز به دراز پای سفره می افتادیم!!!!

پینوشت : می دانم خیلی پرت و پلا نوشتم .اما آنقدر که ترم گذشته  اتفاق های  بزرگ   و حجم درسی سنگین , روحم را فرسایش داده بود , احتیاج داشتم تا اینطوری روزمرگی را تجربه کنم  .

تا بعد که جشنم تمام شود و به خود واقعی ام برگردم.

+++

 یه چیزی الان یادم آمد که می خواهم اضافه کنم. دقیقا هفته ی پیش همین موقع  تو کتابخانه دانشگاه نتیجه ی یکی از تمرین تحویلی های تحقیقم آمد. آنی نبود که انتظار داشتم.خیلی سرش وقت گذاشته بودم.حالم گرفته شد. آنقدر که احساس کردم دیگه رمق ندارم ادامه بدهم .باید همان شب یکی دیگه از تمرین تحویلی ام را تمام می کردم. یادمه گریه کردم. ارام و بی صدا. یادمه احساس می کردم الانه که خفه شم. یادمه می خواستم تو کتابخانه جیغ بکشم. نمی توانی تصور کنی چقدر می تواند درس ها با مشکلات غربت قاطی بشه واز تو یه چیزی بسازه که اصلا نیستی. تنها کاری که کردم به یکی از بهترین دوستانم -دانشجوی دکترا - ایمیل زدم. برایش حالم را توضیح دادم .ازش خواستم فقط چیزی بگه که من را آرام کنه .گفتم از وضعیت خودش بگوید . متن زیر قسمتی از ایمیل اوست.

At the moment in my life I feel very strange. I see a bit of light "at the end of the tunnel" but still there's a long way to go I feel. Sometimes I feel I only have to do very little and it's easy... sometimes I feel the exact opposite. Everyone says that it's normal. But I remember this feeling even from my undergrad times. When I used to pick up an assignment to my hand it feels like the world is going to end but when I keep doing it, I even manage to put finishing touches and polish it before submitting. But the work I'm tackling right now is big... it needs much deeper focus and long term planning... something I'm doing for the first time in my life

صداقت همین نوشته  و واقعیت پشت آن کافی بود تا مرا از آن سقوط نجات دهد...

ماجرا همین یک هفته ی پیش بود.خواستم لذت درک لحظه های سخت را با شما در میان بگذارم..

Mon 19 Oct 2009| | |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست